|
در انتهای غروبی پریده رنگ تنها پناه زندگیم پر کشید و رفت
|
|
|
|
||||
|
بر روی آینه بخار گرفته ی اتاقم نام تو را می نویسم به تصویر تو در آینه خیره می شوم نام تو، اندک اندک محو می شود و من، در عشق تو محو اشک من و آینه بر گونه هایمان می غلتد و من تازه می فهمم که به اندازه ی بی نهایتِ تصویر، از تو دورم. و تو به اندازه ی تمامی ِ تمامی اشکهای ِ من، از عشق دور. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شب قدغن روز قدغن آبی دریا قدغن هر چی تو دنیاس قدغن صدای بی ساز قدغن کور شه چشم اون کسی که ما رو یکی با هم ندید آهای برو اینجا نمون عشق بی احساس قدغن راس میگه اونکه گفته بود آبی بی دریا نمیشه پس روز ِ تنها قدغن پشت چراغ قرمزت یه عمریه منتظرم جاده رو وا کن نازنین این همه قرمز قدغن یه کوله بار خالیو با اسم تو پر میکنم یکی اونو دزدید ازم دزدیدن عشق قدغن راهی جاده ها میشم تا فردا راه ِ دوریه به ظاهرش نگاه نکن گفتم که راه این جوریه ماه و ستاره آسمون واسه تو اینها کافیه برام دوباره شعر بخون نگاه تنها قدغن |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من که هستم؟ نمی شناسیدم؟ دوست یا آشنا، غریب، کدام؟ شاید اندازه ی همان یکدم، که کنارت نشسته ام، ماندم شاید اندازه ی همان نگاه عمیق که به چشم دلم سلامی کرد. شاید اندازه ی همان لبخند که دلم را به عشق می خواند شاید... تو بدانی! که من که ام کیستم! سایه ات سخت سنگین است، کوه صبرم به خویش می لرزد، غرشش را دوباره می فهمم که هم اکنون فرو می ریزد تو پریزاد من، کنار من ولی افسوس بی من و مایی کاش می شد به غربت دل من یا به شهر غریب مانده ی این، چشم های یخ بسته، ساعتی، لحظه ای، آنی رد شوی و قلب مرا که ز ِ هر چه، امید بیزار است و به اندازه ی تمامی ِ عشق از همه عشق ها دلگیر است، به سرای ِ خودت فرا خوانی و بگویی به من، عاقبت کیستم!؟ می شناسیدم...! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دو لب ببسته ام و عشق در دلم جاری ست چگونه قصه بگویم سکوتم اجباری ست شگفت این دل من خوب تاب غم دارد همیشه در همه جا فکر خویشتن داری ست بگو چه دیده ای چه شنیدی زمن که باز دلت به فکر قهر و جنون و دوباره آزاری ست نگو دل تو عشق دیگری نمی خواهد نگو، که قهر دلت، یقین بیزاری ست من از یقین تهی ام عشق را نمی بینم شبم به یاد تو تا صبح، غرق بیداری ست سکوت می کنم و عشق می برد من را که این سکوت بهتر، ز ِ هر چه بیداری ست «تمام روز، اگر بی تفاوتم؛ اما» تمام شب به دلم، مهر و عشق تو جاری ست |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک نفس باقی ست تا دیدار تو یک نظر کافی ست تا تکرار تو یک غزل گفتن ز عشقت کافی است؟ یک سکوت خسته تا دیدار تو گفته بودی عاشقی اما دریغ لحظه ی آخر، چه تلخ اقرار تو ماه من بودی و من اندر پی ات شرم کی دارد نگاه خوار تو! تلخی اش در کام من جا مانده است روز آخر لحظه ی انکار تو |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تنها دلیل ماندنم برباد رفته گویی خوشی در زندگی از یاد رفته گفتم سکوتم می شود نفرین به قلبت گویی سکوت از بغض بی فریاد رفته من می روم جای دگر عشقی گزینم زیرا که عشق در قلب تو از یاد رفته گفتی دلیل خواهشت عشق است اما این دل به هجرت راضی و ناشاد رفته چندی ست در قلبی دگر خانه گزیدم هر چند ناراضی ولی آزاد رفته گفتی دلت جای دگر خانه ندارد از خانه ی قلبت ولی بنیاد رفته من می روم اما بدان در قلب پاکم اندک دلیل ماندنم بر باد رفته |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بیزارم از تو قبله ی آمال واهی بیزارم از تو ای مسیری در دو راهی بیزارم از تو ای فریب و بغض و نیرنگ بیزارم از تو ای همیشه پوچ و کاهی ای کاش آهم بر دلت خنجر بکوبد ای تو محقر تر ز حتی فلس ماهی نفرین به تو! آه، نه نفرین کمت باد ای آنکه دزدیدی دلم را با نگاهی داغ دلم را از تو می گیرم دوباره تو عاقبت از آه مردم قعر چاهی شرمت نبود از قلب پاکم، وای بر تو |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توی غربت نگاهت منو تنها جا گذاشتی واسه این دل غریبم یه پناهی جا نذاشتی قصه ی زمستون من، قصه ی اشکه و آهه قصه ی خدافظیمون زیر نور سرد ماهه یه نگاه عاشقونه سهم من بود از همیشه اما بی وفا میدونی! اینکه عاشقی نمیشه گل بارونم و یخ بست آرزوهام زیر بارون گلای عشق تو پژمرد دونه دونه توی گلدون زیر بارونه غرورت دل پاکمو شکستی عهدی که خیال میکردم دیگه با دلم نبستی تو سکوت خالی شب صدای گریه من بود قطره قطره اشکایی که می رسه به دامن رود غربت غروب غمگین غمای تازه می یاره میشه بارون بهاری رو دلای تنگ می باره دوباره بهاری اومد دل من تنهای تنهاس انگاری واسه دل من همیشه آخر دنیاس دوباره بهار میاد و یاد بی تو زنده بودن تو دلم یه حسی میگه رفتن و اینجا نموندن این روزا بهار چه فایده وقتی که دلم خزونِ همه چی بازم دوباره توی دستای زمونِ آفتاب بهاری اومد تمام برفا رو آب کرد اما انگار که دوباره چشمامو غرق یه خواب کرد حسرت اومدنت رو تو سکوت ماه می بینم از نگاه خسته ی شب یه بغل شب بو می چینم کنار حوض نگاهت گلای شب بو می کارم واسه دیدن دوبارت رفته آروم و قرارم هفت سین عید من امسال بی تو هفتا سین نداره بی تو سفره ی دل من هفتا سین و کم میاره بغض بارون بهارم که میخوام فقط ببارم واسه ی دلای خسته هفتا سین عیدی بیارم اما باز می گم چه فایده وقتی که آینه ندارم جای چشمای قشنگت چی روی سفره بذارم دل عاشقا همیشه پاییز زرد و زمستون آره عاشقا بدونین رفتیم از یادشون آسون آی خدا کجای کاری چی واسم عیدی میاری؟ نکنه بهار میخوای باز رو دلم غصه بکاری! این دلم آروم نداره واسه دیدنت دوباره واسه ی یخای قلبت کی میگه بهارِ چاره! آخه یخ بندون قلبت با بهار که وا نمیشه دیگه پاییز و زمستون کرده تو قلب تو ریشه من دیگه بهار نمی خوام وقتی تو پیشم نباشی وقتی که قصد تو اینه بری و ازم جدا شی من بهار رو با تو میخوام یخای قلبتو آب کن ابر کینه رو رها کن غم و باز اسیر خواب کن بازم امسال « فال حافظ » روز نوبهار می گیرم مژده ی وصل تو اومد توی خلوت کویرم صدای تق تق کفشات واسم آهنگ بهاره از روزای با تو بودن همینا یه یادگاره بهار امسال و میخوام با تو تنها با تو باشم دیگه از هر چی تو دنیاس واسه داشتنت جدا شم دیگه هفتا سین که سهله همه دنیا رو می یارم می یارم جلوی چشمات جای هفت سینت می ذارم آره من گل بهارم تو دلم خزونو دارم اما جای باد پاییز عطر گیسوت و می یارم چشمای خستمو دریاب به کویر دخیلو بسته خواب بیداری من باش، یار این دل شکسته تو بیا، ببار دوباره، گل و گلدون بی قراره آخه تو قلب من امسال اولین سال بهاره |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خنجر به قلبم می زند تصویر بی پروا غمی مهر سکوت می زند بر لعل خاموش لبی سکر شراب چشم تو مست و خرابم می کند خورشید هر تاریکی ام، مهتاب پیدا ی شبی تو کیستی؟ راز منی، هر چند فاشت کرده اند در خلوت تو جای من دزدیده ناپیدا، کمی شعرم سکوت می کند در پیش چشمانت عجب! بار دگر در خلوت شب ها کجا سر می زنی؟ دنیا به قهرم می کشد در خلوت غم خانه اش لختی تو با من خنده کن یک لحظه ای تنها دمی گرد غمت گردیده ام از هجر خنجر دیده ام اما نمی گویی چرا نگشاده ای حتی لبی من با توام در هر کجا از تو نمی آید صدا بگشای لب تا بشنوم نجوای عشقت را کمی |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستان سلام
با تشکر از دوست عزیزم پادشاه هفتمین سیاره خواب دوست عزیز شعر از نظر تایپی مشکل داشته و اصل شعر درست است از نکته سنجی شما سپاس گزارم. |
|||||
|
|||||