تبليغاتX
یک دوست کجاست؟
در انتهای غروبی پریده رنگ تنها پناه زندگیم پر کشید و رفت

برو ای آشنای قصه ی من

برو دیگر نمی خواهم دلت را

برو از خاطرات تلخ قلبم

که جانم تاب کی آرد غمت را؟

به گوشم قصه ی عشقت مخوان باز

نخواهم قصه های هر شبت را

تو امید دلم بودی که رفتی

برو با خود ببر تاب و تبت را

برایم قصه ها از عشق خواندی

نمی خواهم دروغ آخرت را

دل پاییزی ام را خاک کردم

بگیرد آه قلبم دامنت را

برو بیزارم از عشق دروغین

نمی خواهم دگر دردسرت را

برو می دانم این نفرین قلبم

بگیرد عاقبت بال و پرت را

من از عمق دلم می خوانم هر شب

برو دیگر نمی خواهم دلت را

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

رفتی به سفر خدا نگهدار

آزرده دلم مرا میازار

ای معنی سعد و نیک بختی

یک لحظه دمی، مرا به یاد آر

رفتی و من ایستاده بر جای

بر عشق تو مانده ام وفادار

از بار فراغ رویت ای مه

تکیه زده ام کنار دیوار

تو رفته یی و دلم گواه است

این رفته دگر نیاید این بار

چون اشک فتاده پیش پایت

« مگذار مرا زدست مگذار »

اندر طلبت به آه و زاری

ترسم که نبینمت دگر بار

من مانده ام و دوباره افتاد

تصویر غمی به سان آوار

یاد ار مرا که بی تو دلتنگ

« بسپار مرا به یاد بسپبار»

دستت چو به دست حق سپردم

رفتی به سفر خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

امروزم به عشق تو باز، تو دلم یه شعر نابه

گر چه آرزوی عشقت، یه سراب ِ روی آبه

دوباره فصل زمستون، به ته خطش رسیده

اما این چشمای خستم، دل سیر تو رو ندیده

تو می گی شعرات دروغه، حرف عاشقی کدومه

اما من بازم می گم که، زندگیم بی تو حرومه

گل من بهار تو راهه، اما من غمگینو خستم

میمیرم تو این زمستون، اگه تو نگیری دستم

نکنه تنهام بذاری، تو زمستون جا بمونم

بی تو لحظه هام حروم شه، غم بشه بلای جونم

گل من ناز نگاتو، به همه دنیا نمیدم

تا تو با منی بجز تو، از همه دنیا بریدم

گاهی غم، یه وقتی شادی، همه ی دنیا همینه

خدا اون روزو نیاره، غم توی دلت بشینه

همه آرزوم همینه، که همیشه شاد بمونی

تو تموم آرزومی، میخوام اینو خوب بدونی

با تو من بهارو دارم، حتی تو هوای پاییز

دست تو چتر تن من، زیر بارونای یکریز

گل باغ آرزوهام، تو رو می خوام تا همیشه

بی تو من قلبی ندارم، جسم بی قلب مگه میشه!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

 

تقدیم به دوست عزیزم زنده یاد هدی زال پور و برای مظلومیتش

بهاری سبز بود اما، خزان آغوش خود وا کرد

قد سرو دل آرا، را، به سان موج ِ غم تا کرد

رخش گل، موی سنبل، قد به بالای صنوبر راست

ولی آوای مرگ آمد، همه حُسن گل حاشا کرد

به روی دیدگان مادری خشکیده خون غم

صدای بی صدای آن پدر نجوای بابا کرد

امید زندگانی بود، امید طفل نوپایی

ولی دست اجل آمد، درون باغ غوغا کرد

دو چشمش منتظر بر در، بیاید طفلکش شاید

لبش نام علی می گفت، بیا مادر به اینجا کرد

به هنگام وداع ِ تلخ، سکوتی محو در چشمش

لبش خاموش اما باز، فریاد علیا کرد

دل بشکسته ی مادر، ندیده روی فرزندش

به طفل  او چه می گویید، وقتی _ آه ماما _ کرد

چه روزی _ آه نه _ شام سیه بعد از تو خواهد ماند

سه یِ بهمن شبی پر درد، درون خاطرم جا کرد

"هدی" جان جای تو خالی، باغ خاطراتت سبز

به دل های بدی نفرین، که غم را در تو برپا کرد

چه تلخ اما، روحش شاد، باقی تا ابد یادش

فراق روی مشکینش، ببین آخر چه با ما کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

یک روز وصال و روز دیگر درد است

گرمای درون سینه دیگر سرد است

یک فاصله باقی است از وصل به هجر

مردی مرده فسانه ی یک مرد است

 *************************

می خواستی به سمت محبت کشانی ام؟

سردی هجر نوشم و آخر نمانی ام؟

عیدانه ی دلم، تو هم آخر خزان شدی؟

وقتی به قلب سنگ تو من بی نشانی ام

دل داده بوده ام به تو دل را شکسته ای

کاخر چو دیگران شدی ای عشق فانی ام

یاد نگاه و خنده ی تو، یاد تلخی ات!

آری نه مردی است که از خود برانی ام

نامت دگر نشانه ی آن بخت سعد نیست

یادت چه شد؟ مایه ی درد نهانی ام

دستم تهی ز ذره یی از عشق کوی توست

هر راه می روم که تو شاید بمانی ام

کو آبی دلت که چنین سنگ می شوی

یا عشق تو کجاست که دیگر نخوانی ام!

ای آرزوی قلب پر از حسرت و غمم

نی نامه ی وصال تو مرگ جوانی ام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

بی تو تنها مانده یی در شهر دور

سر به زیر افکنده ام بر روی گور

حسرت ایام بر روی دلم

سنگ نومیدی ست بر سوی دلم

جانم اندوه و غمت را می خرد

ذهن من یاد رخت را می برد

گفتمت، تنها امید بودنی

تشنه ام یک لحظه ی آسودنی

خنده های تو فریبم می دهد

جای خنجر روی قلبم می نهد

فکر می کردم کنارم مانده یی

ای دریغ از ذهن خویشت رانده یی

گفته بودی یاد من همراه توست

چون امیدی در دل شبگاه توست

من چه ساده باورت را داشتم

در دلم غوغای عشقت کاشتم

هر شبم با فکر تو روزی دگر

روزهایم همچو نوروزی دگر

در فراقت اشکهایم رنگ خون

ناله هایم ناله هایی در جنون

حرفهایت مستِ مستم می نمود

عقل و هوشم را به مستی می ربود

کارم هر شب با تو از غم گفتن است

از تو گفتن از غم و غم گفتن است

بی گناهی چون من افتادم اسیر

کاش می فهمیدمت دیر است دیر

کاش می گفتی نمی خواهی مرا

لب فرو بستی نگفتی ماجرا

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

دلم مست ِ دریای ِ عشق ِ تو بود

صدایت همه قلب من را ربود

دلم چشم های ِ تو را گریه کرد

دو چشمی که گویی برایم نبود

شبیه همان نقش ِ قبلی ولی

کمی نرم تر همچو یاس کبود

چرا باورت نیست احساس ِ من

اگر تو نبودی دلی هم نبود

تو را خواستم با تمام غمت

بگو با منی در همه تار و پود

تو می دانی تنها تویی دلبرم

و تنها تو را خواستم با تمام وجود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

 

 

تقدیم به شاعر و دوست عزیزم زنده یاد کمال الدین اعتباری

 

کوه عظیم پیش تو گردن نهاده است

مستی به جام چشم تو هم بی اراده است

ای آفتاب از پس ِ امشب دگر متاب

لبخند ناشکفته به لب، ماه تو مخواب

ای آفتاب از چه سبب رخ نموده ای

لیل از چه روی در به رخ او گشوده ای

دل در فراق و داغ شقایق چه می کشد!

یک جام زهر دارد و زجری که می چشد!

نی، داغدار کدامین شقایقی

ای شب به داغ کیست که بند دقایقی

عالم به خود نبیند از این پس کسی چو او

تاب بیان کجا و لب بحث و گفتگو

باغ بهار بود و چه زودش خزان گرفت

از دهر دون چه ناله! که آخر جوان گرفت

رفته ست او، هنوز نرفته ست یاد او

یادش همیشه جاری و از او به گفتگو

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

شبها به یادت چشم هایم ارغوانی ست

همزاد قلبم تا ابد هم، مهربانی ست

صد بار توبه کردم از عشق تو افسوس

عشق من و راز نگاه تو نهانی ست

شبها امید دیدنت خواب غریبی ست

تنها امید بودنم در زندگانی ست

پایان راه تو شب تار و بلند است

دوران عشق من ولی، کوته زمانی ست

من کی شدم عاشق! تو عقلم را ربودی

اینها دلیل عشق های جاودانی ست

دیوانگان عشق تو، دیوانه ام کردند

گفتند عاشق نیستی، عشقت زبانی ست

شوریده و سرگشته ام راه نجاتی نیست

عشق تو ای بی تا، اوج زندگانی ست

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  | 

تقدیم به استاد عزیزم مهندس کیانی

 

من را به سمت باغ محبت تو می بری

سردی بی تفاوت من را تو می خری

عیدانه ی دلم شده لبخند ساده ات

وقتی پناهگاه تنم قاب شانه ات

دل داده ام به تو که دلم را خرید ه ای

کاخر چو دیگران کمی ام را ندیده ای

یاد نگاه و لب و آن خنده ات بس است

آری وجود آبی و مردانه ات بس است

نامت نشانه ایست از آن بخت سعد من

یادت همیشه مایه ی آرام جان و تن

دستم به احتیاج محبت به سوی توست

هر راه را که می گذرم راه کوی توست

کو آبی دلت که بدان اقتدا کنم

یا عشق را به سوی تو من ابتدا کنم

ای آرزوی قلب پر از حسرت و غمم

نی نامه ی وصال تو آواز هر شبم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط غریب غربت تنهایی  |